به سراغ من اگر می‌آئید نرم و آهسته بیائید

آرام بودم. داشتم لباس‌های شسته را یکی‌یکی روی رخت‌آویز پهن می‌کردم. بوی صابون در هوا پیچیده بود.‌ آفتاب نیمه‌جان پاییزی روی پارچه‌ها می‌افتاد. و ناگهان انگار سهراب سپهری در میان همین چین‌وچروک‌ها و بخارِ رطوبت، آرام زیر گوشم زمزمه کرد: «به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید… مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.»

لبخند زدم. من هم زیر لب زمزمه‌اش کردم و هی تکرارش کردم:

به سراغ من اگر می‌آیید…

به سراغ من اگر می‌آیید…

این روزها بیش از پیش با خودم مهربانم. زندگی را آهسته‌تر زندگی می‌کنم.

در سرزمین عظیم و ناشناخته‌ی درونم، مردمانی بی‌شمار سکونت دارند؛ صداهایی که گاه در سکوت پنهانند. سایه‌هایی که از گوشه‌ی چشم برمی‌خیزند، کودکانی جا مانده، قهرمانانی خسته، و گره‌ها و زخم‌های روانم که مثل خرده‌سنگ توی جیبم سنگینی می‌کنند. هرکدام با چهره و زبانی خاص، در تالار بی‌انتها و تاریک ناخودآگاهم زیست می‌کنند.

آهسته‌تر که می‌روم، بهتر می‌بینم‌شان. مثل پرنده‌هایی که وقتی نسیم می‌وزد بی‌پروا روی شاخه می‌مانند.

هرچه قدم‌ها آرام‌تر، نگاه شفاف‌تر. و در این مکاشفه‌ی آرام، نوازش و آشتی رخ می‌دهد.

تمامِ راز جهان شاید همین است. و معنای زندگی‌ام در این روزها. بند رختی، آفتابی نیمه‌جان و شنیدن صدای شاعری که آرام از کنارم رد می‌شود.

به سراغ من اگر می‌آئید، نرم و آهسته بیائید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

فاطمه توازنی

۱۴۰۴/۷/۸

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *