امید

دیروز می‌خواستم مقاله‌ی تازه‌ام را استوری کنم.

شروعش با خاقانی‌ست: «خواهی که شود دل تو چون آیینه…»

یک لحظه مکث کردم.

گفتم: الان وقت این حرف‌هاست؟

میان این‌همه خبر و آشوب و ماشه و … شعر و معنویت؟

سکوت کن. حالا وقت این حرف‌ها نیست.

تردید پررنگ بود.

اما درست در همان لحظه از عمق دلم واژه‌ای برخاست: «امید»

«خدایا… من هنوز امیدوارم. خدایا سپاسگزارم که تنها تو حامی قدرتمند من هستی.»

امید مثل خط باریکی از نور کشیده شد میان تاریکی.

به من فهماند که معنویت، دقیقن همین‌جاست.

نه بیرون از زندگی، که در دلِ شلوغی و اضطراب.

کمی بعد جرقه‌ای در ذهنم روشن شد…

می‌خواهم این امید را با هنرجوهایم شریک شوم.

نه فقط در یادداشتی کوتاه و یا یک شعر، که به شکل یک مسیر تازه‌ی آموزشی.

راهی معنوی که از دل همین‌روزها می‌گذرد.

امید، همان کلمه‌ای‌ست که درونم را روشن کرد.

امید حالا چراغ راهی‌ست برای شروعی تازه.

 

فاطمه توازنی

یادداشت‌های یک یوگی

۱۴۰۴/۷/۶

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *