ساعت ۷ صبح با صدای برخورد چیزی به پنجرهی اتاقم از خواب پریدم. لحظهای فکر کردم دوباره جنگ شده، صدا شبیه موجی بود که به شیشه خورده باشد. ناخودآگاه رفتم سمت پنجره.
شاخههای درخت پر از پرنده بود؛ گنجشکها و بلبلها در جنبوجوش خودشان. و درست همان لحظه، دو بلبل آمدند و روی نزدیکترین شاخه به پنجرهی اتاقم نشستند.
در آن همهمهی زنده و شیرین صبحگاهی، دو پرندهی آرام درست روبهروی من بودند. حس کردم چیزی در قلبم روشن شد؛ چیزی شبیه به عشق، با حضوری نرم که میخواست بگوید: «من اینجا هستم.»
۱۴۰۴/۷/۴


آخرین دیدگاهها